محمد يار بن عرب قطغان
209
مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )
بلدهء سمرقند وفات يافت . اما بعد از شهادت عبد المؤمن خان ، جهان سلطان خانيم دختر كپك سلطان مذكور كه حرم محترم عباد الله سلطان بود ، جوانى را كه در سن هفده هژده سالگى باشد از اردوى خويش بيرون آورده ، به امرا و اركان دولت ظاهر ساخت كه اين پسر عباد الله سلطان است . و احوال او تا غايت پوشيده و نهان « 1 » ( 118 الف ) است ، اكنون حقيقت او را معلوم مىسازم و بر اين واقعه كه مطلعام به طريق شهادت از گردن خود ساقط مىگردانم و در اين باب چندى از خادمه و خادمان اردو به موافقت آن بانو گواهى دادند و سوگندان عظيم خورده دست بر كلام مجيد و فرقان حميد نيز نهادند . بنابرآن جمعى از امراى بلخ و اركان دولت عبد المؤمن خان در قبة الاسلام بلخ [ او را ] بر تخت سلطنت و مسند خانى نشاندند و موسوم به عبد الامين خان گشته ، تمامى سپاه و رعيت آن مملكت دست بيعت به او دادند . ذكر عبد الامين خان بن عباد الله سلطان بن اسكندر خان بن جانى بيگ سلطان بن خوجوغم سلطان بن خان بزرگ ابو الخير خان و او جوانى بود خردسال و با حسن و جمال و عقل بر كمال و در چابكسوارى و شيوهء دلاورى يگانهء روزگار بود و در آيين سلطنت و بزرگوارى سرآمد ادوار « 2 » . اوصاف پادشاهى در ناصيهء جمالش ظاهر و هويدا و صفات شهريارى از جبين مبينش واضح و پيدا و اگرچه اكثر مردم در بودن پسر عباد الله سلطان متردد بودند ، و ليكن هركس از اهل كياست به ديدهء فراست در مىنگريست ، به يقين مىدانست كه از نتايج « 3 » سلاطين است و اوضاع و اطوارش دلالت بر آن مىكرد كه او شاهزادهء اصلى است نه عملى . و چون آن شهريار نيكوسيرت به اتفاق امرا و اركان دولت صاحب تاج و افسر گشت و بر تخت خانى و سرير جهانبانى نشست ، در اين اثنا خواجم قلى قلماق كه مانند او دلاورى در آن عصر كم بود ، از طرف بدخشان با جمعيت فراوان آمده ، با بعضى از امرا ملاقات نمود و روز ديگر امراى بلخ به تبليغ « 4 » عادل باى « 5 » حافظ از او بدگمان شده ، ( 118 ب ) بىتوقف و اهمال دستگير كرده ، سر او را از تن
--> ( 1 ) . ت : پنهان . ( 2 ) . س : شد اطوار و اوضاع . ( 3 ) . ت : اتباع . ( 4 ) . س : « به تبليغ » ندارد ، از نسخهء « ت » افزوده شد . ( 5 ) . ت : اتل باى .